تبليغاتX
MJH

MJH

پسري يه دختري رو خيلي دوست داشت که توي يه سي دي فروشي کار ميکرد. اما به دخترک در مورد عشقش هيچي نگفت. هر روز به اون فروشگاه ميرفت و يک سي دي مي خريد فقط بخاطر صحبت کردن با اون... بعد از يک ماه پسرک مرد... وقتي دخترک به خونه اون رفت و ازش خبر گرفت مادر پسرک گفت که او مرده و اون رو به اتاق پسر برد... دخترک ديد که تمامي سي دي ها باز نشده... دخترک گريه کرد و گريه کرد تا مرد... ميدوني چرا گريه ميکرد؟ چون تمام نامه هاي عاشقانه اش رو توي جعبه سي دي ميگذاشت.

+نوشته شده در یکشنبه 26 مهر1388ساعت12:48 PMتوسط محمدجواد | |

 

چترها را باید بست زیر باران باید رفت....فکر را خاطره را زیرباران بایدبرد....

باد ها در گذرند

باید عاشق شد و خواند
 باید اندیشه کنان پنجره را بست و نشست
 پشت دیوار کسی می گذرد، می خواند
 باید عاشق شد و رفت
 چه بیابانهایی در پیش است
 رهگذر خسته به شب می نگرد
 می گوید : چه بیابانهایی! باید رفت
باید از کوچه گریخت
....

+نوشته شده در شنبه 25 مهر1388ساعت6:37 PMتوسط محمدجواد | |

حرف بسیار و پهنه شط افق ناپیدا لحظه ای ساکت،آرام که بسی حرف به گفتن دارد قایق کوچک تنهائی ما این همه موج که بر ساحل دل آرام است بر تن قایق ما ضربه ها می کوبد کم،کم آرام به این خط افق نزدیکم و تو انگار که با خط افق مانوسی ضربه ای ریز می زنم روی تابوت خیال و تو باور داری تو که با خط افق همسفری که افق هم اینجاست و من خسته و پیر به سبکبالی ابر دگر از خط افق دورترم های ! با توام با تو ای قایق رویائی من تو که با ضربه تابوت خیال از اجل یک قدم دورتری وقت بسیار به کشتن دادیم قدر این فاصله بسیار گران است و بعید های! با توام با تو ای همسفر خط افق تو که رنگ سفرت آبی نیست تو که آرام به هر ضربه دل جان دادی تو که با آمدن موج قرار از دل و از کف دادی تو بگو که چرا ؟ که چرا قصه ها تکراریست که چرا روی ساحل قایقی پیدا نیست...

+نوشته شده در شنبه 25 مهر1388ساعت6:17 AMتوسط محمدجواد | |

گل ســرخ قصمون بـا شبنم رو گـونه هاش دوباره دل داده بود به دل عاشقونه هاش

خونه ی اون حالا تو یه گلدون سفالی بود جای یارش چقدر تو این غریبی خالی بود

یادش افتاد که یه روز باغبون دو بوته داشت یه بهار اون دوتا رو کنار هم تو باغچه کاشت

با نوازشهای خورشــید طـلا قد کشیــدن قصشون شـــروع شــد و همش به هم میــخندیـــدن

شبنمای اشکاشون از سر شوق وســـــــــــاده بود عـکس دیوونگی شون تو قـــلــب هم افتاده بود

روزای قنچگی شون چقدر قشنگ و خوش گذشت حیف لحظه هایی که چکـید و هر دو بر نگشت

گلای قصه ی ما ، اهالی شهر بهار

نبودن آشنا با بازی تلـــــخ روزگار

فکر می کردن همیشه مال همن تا دم مرگ

بمیرن، با هم می میرن از غم باد و تگرگ

+نوشته شده در شنبه 25 مهر1388ساعت2:18 AMتوسط محمدجواد | |

بـه آفتابـــ که روزم را گرمی بخشـید

وگیلاس های پریده رنگم را گـلگون

می کند وانجـیر های نـارس غـم را

شورانگیزمی سازد وبه آفتاب که مرا

 

                          بـه خود می پذیرد ونوازشگرم می شود

                          بـه آفتابــــ که مـی شکـوفـد و مـی بالد

                          بـه آفتابـــ که سـبز مـی کند و زندگی

                          می بخشد به آفتاب قسم

                         که تو آفتاب منی

+نوشته شده در یکشنبه 2 فروردین1388ساعت1:45 AMتوسط محمدجواد | |

 

                     شب سلیس و آرام میگذرد

               و من بر قایق یاد تو تنها نشسته ام

                          اندوهگین و منتظر

                        و با خود زمزمه میکنم

                          اگر شب هم بگذرد

                       من از یاد تو نمی گذرم

 

+نوشته شده در یکشنبه 31 شهریور1387ساعت6:19 AMتوسط محمدجواد | |

I Love You So

I Want You To Know

That Roses Are Red

Violets Are Blue

And I really Do

Love You

+نوشته شده در پنجشنبه 7 شهریور1387ساعت3:28 AMتوسط محمدجواد | |